سلام
بعد اندي و چندي اومدم وب نويسي
درست چند روز پيش ازورود به دوران دانشجويي وبلاگم رو به روز كردم
يعني شعر گذاشتم 29 ديماه هشتادو پنج !
بعدش آپ كردم اما نه شعر درست حسابي
و الان تقريبا درسم تموم شده چه زود زمان ميگذره تا چشم به هم زدم شد چهارسال!
عمرمون هم...
حالا بار درس رو به زمين گذاشتم ميخوام به علايقم بپردازم چهار سال وقت صرف كردم تازه فهميدم به چي علاقه دارم حالا منم و يه ظرف خالي به دستم و پرم از ندانسته هايم
تازه يه گوشه دنج پيدا كردم كه فقط بخوانم و بخوانم و بدانم و بدانم از صفحه اي به صفحه اي و از كتابي به كتابي زيرا كه ميدانم انسانم و به ندانسته هاي خودم واقفم
اميدوارم از بقيه عمرو وقتم استفاده مفيدتري كنم
چقدر تغيير كردم!
دوست داشتم جاهايي رو پاك كنم كسي نخونه از خودم خندم ميگيره
اما گفتم بذار باشه خاطره ست
اميدوارم به زودي با شعرهاي جديدو خوب بيام
بدرود![]()
او کیست؟
نمیدانم ...
فقط ایستاده ست و جهانم را به هم می زند
وتو؟
من!
ومن اینروزها زمزمه میکنم:
هرجا که تویی زمانه آنجاست
چون برگ گلی جوانه آنجاست...
اینم یه شعر برای تولد پاییز
پاییز یه حس عجیبی داره نمیدونم چرا ...
امیدوارم دلهاتون بهاری باشه
---------------------------------------------------
پاییز
چه آرام غنوده است
پاییز
در آغوش برگها
با خش خش بی پایان انزوا
وآخرین مسافر زوال شده
فصلهاست
پاییز
و یاد آور
شمعهای همیشه روشن است
به روی میز من
پاییز...
من هم سلولي زمينم!
و با تمام خواهرانم به همزیستی ممتد دچاریم...
باور کن !
به انفرادي هم ساختم
اين نفر آخر زمين بود كه رضايت نداد...
و زمين را
ميخواهم پرتاب كنم مانند سيبي بر سر نيوتن
تا اينبار درست محاسبه كند
نيروي جاذبه همسلولي مرا
ببين آقاي نيوتن !
نيروي جاذبه زمين من ميشود
كره زمين با تمام آدمهايش
كه بر دوش من سنگيني ميكند
و سالهاست اجدادم
تنديس مرا اطلس به دوش
ساخته اند
جلوی سازمان ملل
در نيويورك جهانشان
و با تباني همه پدرها وبرادرهاي دنياست
كه حقمان را وتو كردند
كه بايد سنگ شويم...
و پر از بايد هائيم
كه به روده هايم حس تهوع ميدهد...
ایستگاه آخرل
من هر روز تازيانه هاي مرگ را
از شانه هاي دختري پاک ميکردم
که از دردهایش دار نسازد و خودش را بياويزد...
من هر روز مرگ را در ني ني چشمانش مچاله میکردم و
به او می آموختم :
گلکم!
دوام بياور ...
اما مرگش را دوام می دادم...
دیر تر میمیرد دخترک قصه من !
این را فردا در تیتر روزنامه ها خواهیم خواند:
من تاریخ انقضای او را تمدید میکردم!
حالا به چه جرمی مرا با او زنده به گور می کنید یا به
جزایر فلوریدا تبعید میکنید.
آه !خدا را شکر دخترک نمرده است .
این بار تاریخ مرگش را خودش تمدید کرده است.
نمی دانم شاید زندگیش به حوالی همان جزایر برسد یا
به دور دنیا در هشتاد روز ژول ورن!
اما هی امتداد می دهد تاریخ انقضایش را...
و ایستگاه بعدی ...
مرگ شما رسیده آهای خانوم پیاده شوید اینجا آخر
دنیای شماست .
وای چه زود دیر میشود فاصله ها ...
اینجا کوپه آخر دنیای اوست و مهر باطل می خورد ویک
عمر این مرده با خیال تو دوام کرده است.
زود به او کافور بزنید نگندد!
وای مرده من تازه با خیال تو دوام کرده بود وخیال داشت
زندگی کند که
ایستگاه آخر...
وپیاده شوید
آقای مرگ منتتظر شماست خانوم؟
الهی و ربی من لی غیرک!
برای این پست دو تا شعر گذاشتم که تاریخ سرودنشون رو هم نوشتم.
دختر تنهايي من
من دختري را مي شناسم كه پاره هاي پيكرش را
ميسوزاند...
ودر گنگ خودش مي دهد به آب!
دختر تنهايي من هر وقت غمگين است
دلش را از آب مي گيرد وميگذارد
در صندوقچه اي كه به اندازه دلتنگي من كوچك است...
وميدهد به نيل فرعوني كه در تنهايی هايش مسكن
دارد!
۲۰/۹/۸۵
------------------------------------------------
عروسک
در كوچه هاي چشمم بارانه گريه ميكرد
راز عروسكي را
با دختري رويايي هر دم زنده ميكرد
اين كودكان بادند
فريادهاي فردا
با ناله هاي شيوا
جاي عروسكت نيست
كابوس كودكي ام افسوس شد حقيقت...
در رد پاي ذهنم رنگ عروسكم چيست؟
ل ۲۵/۱۱/۸۱
با یکی از کارای قدیمم در خدمتتون هستم
-------------------------------------------------------
سانيا...
سانيا!
گفتمت :دل مسپار به باد
كه خزانت را به اقصا نقاط خيالت خواهد برد!
وبا آبرنگ خيال كه
چشمانش را قرمز قرمز خواهد كرد
به رنگ رژي كه
به فصل بلوغ نيافته انتظارت مي ماسد
و گفتمت:
روزگاري است عشق راسر نبريده
به دباغ خانه بايد برد!
و مي شنوم
رقص تكرار هنوز را
با نت نت تلفن و هستم تو را
راستي !
نگفتمت: سانيا!
تو فرشته اي كه به جرم قشنگ عاشقي از زمين گذر
كرد... ل ۶/۶/۸۵
